تبليغاتX
یا صاحب الزمان عجل لنا ظهورك
 
تا دیروز هر جه خواستند ناجوانمردانه
 
نثارت کردند. امروز که طعم شکست
 
را هم چشیده اند و از عمق جان
 
 سوخته اند ، انتظار نداشته باش که از
 
 آنها مردانگی ببینی. تحملت را بالاتر
 
 ببر. بگذار خود را نزد ملت رسوا تر
 
 از قبل کنند. دعای ما بدرقه راه توست.
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 18:54  توسط رضا مکى  | 
بی مقدمه...

 

خیلی وقت بود می خواستم بنویسم٬

 

 از دلم بنویسم٬ ولی دیر شد...

 

می دونی چرا؟

 

آخه دیگه دلی برام نمونده که ازش بنویسم

 

دلم مونده یه جایی که کاش خودم هم برای همیشه

 

 می رفتم اونجا. برای همیشه ی همیشه...

 

دلم مونده تو بهشت٬ شاید از بهشتم بهتر بود.

 

این چند روزه فقط و فقط در حال شمارش تناقضاتی بودم که می دیدم و می بینم.

 

آخه مگه مملکت ما اسلامی نیست؟

 

مگه ما شيعه نيستيم؟

 

هر چی تو این خیابونا بیشتر می گردم ٬ کمتر اسلام می بینم٬ کمتر شیعه می بینم!

 

می دونم هیچی به ظاهر نیست و همه چیز به دله!

ولی چقدر؟

 

* مانتوی کوتاه! چه قدر کوتاه؟

 

- بابا بی خیال!

 

* پسر گل! موهات چه مدلیه؟

 

- راستش خودمم نمی دونم ٬ دیروز تو ماهواره مگه ندیدی؟ بابا شما چقدر جك و جواديد!

 

* خانم...

 

- دوباره كه تو اومدي ٬ ولم كن ديگه ديوونم كردي!

 

بله اينم از وضع ما ملت مسلمان !!!

 

به خدا نمي خوام با ديد بد بيني به جامعه نگاه كنم٬ مي دونم خيلي ها هم شبها از شدت دعا و ناله و بي قراري خواب در چشم ندارند.

 

خيلي ها هم از درد اجتماع شبها و روزها بي قرارند.(منظورم خودم نبودم٬چون خودم از همه بدترم)

 

بعضي وقت ها كه فكر مي كنم به نتيجه اي جز اين نمي رسم كه اين وضع كه نه تنها ايران بلكه تمام دنيا رو

 گرفتار كرده جز به دست مبارك حضرت ولي عصر (روحي له الفداه) درست نمي شه.

 

يه كم كه به عقب بر مي گردي چه چيزايي كه نمي بيني!

 

جوونايي رشيد٬ با ايمان٬ ثابت قدم و محكم...

 

... كه براي ...

 

به جبهه ها مي رفتند. با چه شور و شوقي ٬با چه روحيه اي!

 

راستي براي چه؟

 

آخه آدم عاقل براي چي مي ره خودشو ميندازه جلوي تانك؟

 

براي چي به خودش سختيه دوري از مادر و پدر و همسر و فرزند و تشنگي و گرسنگي و جراحت...

 

ديوونگي هم عالمي داره!

 

راستي!

 

داشتم از دلم مي گفتم به كجا رسيد؟!

 

آره داشتم مي گفتم...

 

من نفهميدم چي شد...

 

صبح كاذب بود و چون برق از نظرگاهم گذشت*تا شدم محو نگاهش از سر راهم گذشت

 

فقط تا به خودم اومدم ديدم كه دلم نيست.

 

سفر ما تموم شد و من هر كاري كردم نتونستم دلمو با خودم بيارم.

 

دلم موند تا شايد اگه لياقت شو داشته باشم يه روزي جسمم هم بره پيش دلم!

 

دلم موند...

 

...موند پيش شهدا

شهدا شرمنده ايم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 17:13  توسط رضا مکى  |